برای یک شنبه بعد آپم همه اش حس سنگینی روی دلم و گلوم بود و من فکر می کردم این شاید به خاطر گریه است...چون برای علیرضا گریه کرده بودم و همچنین صحنه های درگیری دیروز رو که از tv دیدم خیلی دلم گرفت و اشک ریختم...اینکه یک روز رودرروی هم قرار بگیرن هم وطنامون و اینجور خونشون ریخته بشه آدم دلش به درد میاد...بابام اینجور وقت ها نه همیشه تا یه اتفاقی میفته می گه امان از دست کمیته ی 300! ماها می خندیم اما انگاری حق با باباییه و هر چی دوده از اونهاست...کلا" بابام نشسته به هر کدوم از اون بالایی ها و خطشون رو مشخص کرده و اسمی داده مثلا" اونهایی که خوش لباس ترن و شیک و پیک می گه از اونجا و اونهای دیگه از فلان جا! دیگه ما هم یکمی سر به سر بابام میذاریم ولی فکر کنم تا حد زیادی حق با بابامه ...بابا م برای اینکه اینقدر اذیتش نکنیم برای هر کدوم از ما بچه ها کتابش رو خریده و بهمون گفته من رفته اما شما بدونین همیشه دود هر آتیشی از اونهاست...میدونم حق با باباییه و خودم هم بارها توی وبم در این مورد گفتم و حتی یه بارم عکس از این کتاب گذاشتم و گفتم برین بخونین...نمیدونم بقیه چی فکر می کنن اما دلم می خواد روزی برسه که خودمون بر خودمون حاکم باشیم نه شرقی و نه غربی...میدونم تا وقتی این همه نعمت مفت و مجانی خدا بهمون داده اونها دندوناشون رو تیز کردن تا بیان و هر چی دلشون خواست بچاپن و ببرن و متاسفانه این وسط اون بالایی ها هم بهشون خیلی کمک کردن تا الان...دلم می خواست این وحدتی که بین مردم تشکیل شده بود به ثمر میرسید و برای همیشه ریشه ی ظلم و استعمار از این سرزمین پاک برچیده می شد...بعد که تصویر ن*دا رو نشون دادن خیلی بیشتر ناراحت شدم...یکی می گفت این از طرف دولت نبوده بلکه این رو انجام دادن تا مردم رو تحریک کنن چون می ترسیدن مردم بترسن و نیان و از این طریق می خواستن خشم مردم رو به حد برسون...اگه واقعا" این راست باشه باید بگم خیلی دنیای زشت و کثیفیه دارم بالا میارم...برای رسیدن به قدرت و کسب منفعت هر کاری رو انجام میدیم... به هر حال خون آدمای بی گناه دامنمون رو خواهد گرفت چه اینطرف و چه اونطرف ...کار هر کدومشون که بوده بی نهایت عمل زشت و سنگ دلانه ای بوده...هر چند بعد از دیدن مصاحبه ی دیروز دکتر بالای سر ن*دا خیلی به این باور رسیدم نکنه واقعا" این یه سناریوی طراحی شده باشه! اینکه توی اون لحظه اون اونجا باشه و فیلم بگیرن و بعد در جا بره انگلیس! خدایاااااااااااااااااا خودت به همه ی ماها رحم کن و خودت عاقبت بخیرمون کن و امیدوارم دست های کثیف هر کسی که داره به نحوی به این مردم خیانت می کنه رو از ایران پاکمون برای همیشه دور کنی.... به هر حال دیگه من افتادم ...از طرفی دیگه این بیماری 24 ساعته بود 24 ساعت بی نهایت حالت بد بود و پیچش و تهوع و بعد اون یه دوره آروم می شد و دوباره از سر شروع می شد... چون من حالم بد شد امیر به تهمینه گفت بیاد پیشمون ...من تا صبح مدام توی wcبودم و بالا می آوردم...ببخشید که آپ اینبارم یکمی از این حرف ها توش زیاده... دیگه صبح تونستم یکمی بخوابم...اما بوی غذا می اومد سراغم مثل خانومای باردار ویار می کردم و حالم در جا بهم می خورد...ماهان هم که روز قبلش خوب شده بود اونهم حالش بد شد...مامانم اومد که بهش آمپول بزنه تا جلوی تهوعش گرفته بشه نذاشت...خواست سرم وصل کنه بازم گریه کرد و نذاشت...ولی برای من سرم وصل کرد.... بچه ها تا الان بارها دچار این بیماری شدن اما اینبار یه چیز دیگه ای بود... وقتی ببخشید بالا می آوردن تمام سنگ wc زرد می شد...از مامانم پرسیدم گفت اون از صفراشونه خیلی ترسیدم ...برای من همچین چیزی نشد اما هم ماهان و هم مهیار اینطوری شدن...مهیار هم آخر شب حالش بد شد...اونم تا صبح فرداش مدام در حال بالا آوردن بود ... من که افتاده بودم رو تخت... تهمینه مدام بالای سر مهیار بود...روز سه شنبه هم هنوز حالمون بد بود من دیگه حالت تهوع نداشتم اما انگار یه چیزی روی گلوم بود نمیذاشت من غذا بخورم...بی اشتهاییم اینقدر زیاد بود که حتی آب یا چای رو هم نمی تونستم بخورم اگه می خوردم در جا شکمم دچار پیچش می شد و میرفتم سمت wc صیح سه شنبه امیر از توی باغچه برام یه دونه گل سرخ چید و اومد بغلم کرد و داد بهم و گفت می تونم بیام صبحونه بخورم یا نه...منم بوسیدمش و اومدم کنارش تازه برام شیر هم ریخت...گفتم امیر من هیچی نخوردم از 1 شنبه تا حالا اما انگار یه چیزی روی گلومه و نمیذاره چیزی بره پایین یا من چیزی بخورم...امیر گفت لا اقل چای بخورم و به تهمینه گفت برای من کمرنگ تر بریزه...به زور به خاطر اینکه دل امیر نشکنه خوردم...اما بعدش دوباره پیچش گرفتم و بعد اینکه امیر رفت بازم حالم بد شد و همون چای رو هم...بعد ماهان که بیدار شد گل رو بهش نشون دادم و گفتم دلت آب اینو بابایی برای من چیده...بهش گفتم دلت سوخت! داشتم اذیتش می کردم...ماهان هم گفت نه حالا دلش یکمی حسودی کرده هاااااااااا بعد بهم می گه شما اینقدر میرین گل می چینین خدا ناراحت می شه... بعدم بهم می گه گل دردشم میاد...می گم نه... می گه مگه زنده نیست! می گم آره ولی دردش نمیاد... بهم می گه دردش میاد و بهم گفت دیگه نچینمشون!ماهان بهتر بود اما اشتهاش مثل سابق نبود و غذا نمی خورد...مهیار هم که خوابیده بود تا ظهر یه نفس خوابید....من هم پیچش داشتم چون غذا نمی خوردم تهوع نداشتم اما حالت تهوع رو داشتم و اون احساس سنگینی که روی دلم بود....برای عصری که امیر اومد ماهان در مورد گل بهش گفت و امیر برد بهش نشون داد کدوم گل... میاد بهم می گه بابا بهم یاد داد کدوم گل رو بچینم! بهش می گم خودت نگفتی چیدن گل خوب نیست می گه بابا بهم نشون داد این گله خوشبوئه...شب دوباره حالم بد شد و من و مهیار و ماهان به نوبت wcبودیم... وقتایی هم که خیلی حال بچه ها بد بود روی تخت شون و همه جا بالا می آوردن....برای صبح چهار شنبه امیر یه دسته گل چید و داد تهمینه براش گذاشت داخل گلدون... گذاشت رو میز من هم به شوخی گفتم بابا اینا مفته نچین برو یه گل خوشل موشل بخر! امیر گفت این چه حرفیه .. . مگه قیمت گل چقدره و گفت برام امروز می خره تا ثابت کنه بحث سر مفت و مجانی بونشون نیست... من شوخی کرده بودم و اصلا" منظور نداشتم از حرفم اما امیر جدی گرفته بودش... اینقدر چشم هام سیاهی میرفت که تمام تنم انگار خون توش نبود و بی حس بود و الکی خواب میرفت... بازم بهم سرم وصل کردن هم صبح هم عصر....چهار شنبه خیلی حالم بد بود مثل دوشنبه حالا چهار شنبه تنها تفاوتش این بود که بالا نمی آ.ردم و پیچش هنوز داشتم و سستی بی نهایت وحشتناکی ...حتی توانایی باز نگه داشتن چشم هام رو هم نداشتم... شب یکمی بهتر بودم البته یکمی... بعد ماهان بوهای ناجور می داد مینداخت سر مهیار... بعد جفت شون دعوا می افتادن... این می گفت تو بودی اون می گفت تو بودی... بعد من داد زدم و گفتم من بودم! بهشون گفتم بابا ول کنین ... حالا هر کی که بوده ...البته پر واضح مشخص بود که ماهان بود نه مهیار... توی این بیماری مهیار به نسبت بدنش مقاوم تر بود هر چند اونهم حالش بد بود اما مثل من و ماهان اینقدر ناجور نشد...باز ماهان خیلی بهتر از من بود اوضاعش...یه وقت هایی حالش بد بود اما وقتی حالش خوب می شد اشتهاء خوردن غذا رو داشت اما من هیچی از گلوم پایین نمیرفت...امیر برامون شب یه سبد گل خرید خیلی ناز بود از تمام گل هایی که من دوست دارم و رنگ هایی که من همیشه عاشقشونم... بعد بهم گفت ارزش کار به خریدنش نیست... مهم نیت اون کاره... به امیر گفتم حرفم شوخی بود...بعد شام تهمینه یکمی اشکید حالا من سرم به دست روی مبل افتاده بودم... اونهم داشت برای امیر تعریف می کرد در مورد دخترش...دخترش کارشناسی مدیریت خونده بعد خیلی وقت پیش ها برای خرید سی دی رفته داخل مغازه ای بعد فروشندهه باهاش گرم می گیره و عاشق می شن و بر خلاف مخالفت تهمینه با این آقا ازدواج می کنه... حالا می گه بعد 12 سال زندگی مشترک می خواد جدا بشه اما چون دوتا بچه داره دلش به حال اونها می سوزه... بعد گفته که شب ها این آقاهه می شینه پای ماه*واره و میزنه کانال های ناجور و بعد این خانومه اول تر ها باهاش دعوا میفتاد بابت کارش چند باری هم کتک کاری شده بینشون و یه بار هم زده روی بینیش و دهنش و خون آورده این هم لج کرده و رفته دادگاه ازش طلاق بگیره اون موقع دخترش دو سالش بود بعد به خاطر بچه ها دلش می سوزه و شکایت نکرده بر می گرده خونه ...بعد اونهم دیگه با شوهره در این مورد بحث نمی کنه و ولش می کنه اما شوهره یه وقتی دوستش داره و بهش ابراز می کنه یه موقع هم می گیره اون رو میزنه... الان هم مونده که جدا بشه یا نه... تهمینه گفت من بهش می گم دوتا بچه داری و دلت به حالشون بسوزه و تحمل کن... امیر حرفی نزد...به تهمینته گفت بهشون بگو برن پیش یه مشاور... تهمینه گفت دخترش حاضره بره اما شوهره می گیه این مشاور ها همشون خودشون روانین و من هیچیم نیست و این عادیه و مشکل تویی که نمی تونی قبول کنی! واااااااااااااااای خدایا من خیلی اعصابم بهم ریخت... از این جهت که چقدر آدما می تونن بی جنبه باشن! خوب برای چی ازدواج می کنین اگه تصمیم به ازدواج می گیرین باید بدونین خیلی از موارد رو باید چشم پوشی کنین و برای دوام زندگی هر دونفر سهم دارن و باید با کمک هم بتونن لحظات خوبی رو برای هم بسازن به نظرم این وحشیگریه که حتی برای موارد جن*سی هم زنت رو بزنی و بزور ازش چیزی رو بخوای حالا تهمینه این حرف ها رو داره به امیر می گه ... من حرص خوردم بابا حالا نمی خواد کلش رو تعریف کنی... اما خیلی دلم سوخت برای خانوم هایی که نمی تونن هیچ کاری بکنن و مجبورن همیشه توسری خور باشن و به خاطر حضور بچه بسوزن و بسازن!!!! من که باشم تحمل ندارم و بچه رو می گیرم و میرم... به امیرم گفتم یه وقتی بخوای ا ز این نامردی ها بکنی من نمی مونم... امیر خندید و گفت که شخصیت آدما تا 30 شکل می گیره و کسی که تا الان دنبال این چیزها نبوده بدون تا آخرش نیست من گفتم شیطون ممکنه گول بزنه آدم رو...امیر گفت دست بردار نارسیس ...بعد بهم گفت چرا هر کسی هر مشکلی داره دعواش رو میای سر من ...من گفتم خوب تو نماینده ی تمام مردها توی خونه ی مایی به غیر تو دستم به اونها که نمی رسه تا بهشون بگم خیلی احمقن که اینجور نا جوان مردانه با یه موجود لطیف برخورد می کنن... امیر می گه من فهمیدم حالا مشکلم اینه چجوری به مردهای دیگه منتقلش کنم... میگم همینکه تو بفهمی کافیه... و بدونی اگه یه وقتی این کارها رو بکنی من وحشتناک می شم!!!! امیر گفت برای اینکه حرصت رو در بیارم آخرش میرم یه کاری می کنماااااااااااااااااااااااااااا...خدایی زشته...حالا این هم تازه یادم اومده ...یکی از همسایه هامون پسرش یه سال از من بزرگتر بود...بعد ایشون که ازدواج می کنه جلوی چشم خانومه دست یکی رو می آورد خونه و وقتی هم خانومه اعتراض می کرد میزد تو دهنش و می گفت همینه... آی حرص آدم در میاد دلم می خواد می تونستم تمام خانوما رو نجات می دادم...اما نمی تونم...اینجا نوشتم تا لا اقل دلم خنک بشه...روز 5 شنبه به نسبت بهتر بودم ولی اشتهام هنوز بر نگشت... برای ناهار بهمون یکمی در حد یه قاشق برنج با ماست چکیده بهمون دادن...بچه ها بزور خوردن...من ولی اینو خیلی بهتر خوردم...دیگه یواش یواش آب میوه و یکمی سیب و موز ...تا شب حالمون بد نشد اما اشتهامون مثل سابق نبود...برای جمعه صبح که از خواب بیدار شدم برای اولین بار توی این مدت احساس گشنگی کردم...توی این مدت از صبح تا شب هیچی نمی خوردم اما انگار سیر سیر بودم...اما روز جمعه اولین بار نشستم کلی صبحونه خوردم و دل امیر رو شاد کردم...برای عصری امیر بچه ها رو برد دریا من ولی نرفتم چون می خواستم سر وبلاگم بیام و همچنین خیلی زور نداشتم... بچه ها رفتن و اومدن می گن ما آب دریا خوردیم به مهیار می گم چرا اون آب رو خوردی تمیز نیست که... مهیارمی گه خودت گفتی آب نمک برامون خوبه؟!بهش می گم منظورم این بود تو خو.نه آب می خورین با نمک بخورین تا آب بدنتون که رفته جبران بشه...تهمینه بچه ها رو برد حمام و بهشون شام داد ... من هم حسابی خوردم...امروز نشستم بعد مدت ها آلی رو خوندم رسیدم تا سر آمین ها... چیز زیادی به تموم شدنش نمونده...ممکنه مدتی پست هام رو ثبت موقت کنم...هستم و کامنت ها رو جواب میدم اما پست هام رو مخفی میذارم تا کل آلی تموم بشه... من هر بار این حرف رو زدم یه چیزی باعث شد تا باشم اما اینبار اگه مردم هم نمیام بگم مردم... خیلی این آلی 2 منو اذیت کرده و تا الان باید تموم می شد...هستم و میام پیشتون فقط پست هام رو مخفی می دم...در ضمن بعد مدت ها رفتم حیاط... این چند روزه حتی توی حیاط هم نمیرفتم...خداروشکر امروز خیلی خوب بودیم و اشتهامون برگشته و این بلا از سرمون رفع شده...
+
نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 19:43 توسط نارسیسا
|
